تبلیغات
مست نور - تصوف با یزیدی مقاله ای از دکتر علیرضا نوربخش

تصوف با یزیدی مقاله ای از دکتر علیرضا نوربخش

سه شنبه 1 شهریور 1390 10:46 ب.ظ

نویسنده : مست نور

 

نوشته زیر ترجمه مقاله 

"Bayazidian Sufism: Annihilation without Ritual"

از جناب دکتر علیرضا نوربخش

می‌باشد که در فصلنامه شماره 46 "صوفی" به زبان انگلیسی منتشر گردیده‌است. دو تن از اخوان طریق متن را به فارسی ترجمه و برای این سایت ارسال نموده‌اند. در صورتیکه ترجمه مناسب‌تری برای سایت نعمت اللهی فرستاده‌شود، جایگزین خواهد شد.

 

تصوف بایزیدی:

فنای بدون آداب و آیین

از: جناب دکتر علیرضا نوربخش

برگرفته و ترجمه از: فصـلنامه

صوفی، شماره 46، انگلیسی

نشانه آنـکه خـداوند کسی را دوست دارد این است که سه خصلت به عاشقش عطا می‌کند: بخشندگی چون سخاوت دریا، شفقت و مهربانی مانند خورشید، و تواضع و فروتنی مانند زمین

 بایزید

 

تصوف همواره به عنوان یک فعالیت و برنامه عملی، واقعی و سودمند ارائه شده، که در عین حال در زمره مکتبی متعالی و ماورای طبیعی به شمار می‌رود." عملی و سودمند " به این معنی که با ریاضت و مجاهدت، نفسِ فرد را به سمت شناخت و روشن‌بینی سوق می‌دهد، و " متعالی و ماورای طبیعی " به این معنی که بالاتر از جنبه‌های سطحی و ظاهری هر نوع مذهبی عمل می‌کند

 

در هیچ یک از صوفیان، مانند بایزید، این دو صفت و ویژگی آشکارا تجلی نکرده است. در میان صوفیان اولیه اسلام، بایزید (متوفی 875 میلادی) نقش عمده و اساسی در شکل‌گیری اصول و تعالیم نظری و عملی تصوف داشته، به طوری که بعدها صوفیان بزرگی همانند عطار و مولانا از این اصول و تعالیم الهام گرفته و در شرح و گسترش آن کوشیده‌اند

 

از زندگی بایزید اطلاعات کمی در دسترس است. او قسمت اعظم حیات خویش را در بسطام سپری کرد، شهری که در ناحیه شمال شرقی ایران واقع شده‌ است. آن‌چنان که نقل شده، در طول طیِ طریق، مدت سی سال آواره و سرگردان بادیه‌ها بوده، اما از این دوره بخش ناچیزی ثبت گردیده است. اگرچه او نوشته‌های اندکی از خود به جای گذاشته، داستان‌ها و حکایت‌های نقل قول شده زیادی در ادبیات صوفیه، خصوصا" در متون کلاسیک تصوف مانند "کشف‌المحجوب" هجویری و "تذکره‌الاولیا"ی عطار، به او نسبت داده شده است

 

به طورکلی در فرهنگ معاصر غربی، اعتقادات و آداب و رسوم مذهبی نقش مهمی را در زندگی افراد ایفا نمی‌کنند. اکثریت افراد هر روز به صورت عادت اعمالی را انجام می دهند، بدون آن که درباره مذهب و مسایل همه جانبه آن و تاثیراتی که روی آن‌ها داشته است فکر کنند. باید خاطرنشان کرد که شرایط در زمان بایزید تفاوت زیادی با امروز داشته است. شخصی که در آن زمان زندگی می‌کرد، تا حد زیادی به دلیل حاکمیت دین و مذهب، مقید به حفظ عقاید مذهبی و رعایت مسایل شرعی بوده و به همین خاطر مهمترین دغدغه و دلمشغولی او هماهنگ کردن کارهای خود با اوامر الهی و مذهبی بوده و در سطح پایین‌تر برآورده شدن آرزوهای دنیوی و مادی خود را مقدم بر هرکاری می‌دانسته است

 

بایزید در سال 875 بعد از میلاد در زادگاهش، بسطام، از دنیا رفت، جایی که دین اسلام و شریعت، همانند دیگر نواحی اسلامی، نقش مهمی را در زندگی افراد ایفا می‌کرد و تقریبا هرکسی سعی می‌کرد طبق اصول و فرامین مذهبی اسلام زندگی خود را تنظیم کند. بجای آوردن نمازهای یومیه، روزه گرفتن، سفر زیارتی مکه برای انجام فریضه حج، صدقه دادن و زکات، همه و همه از مسایل مهم و واقعی در زندگی مردم بوده‌اند، به همان اندازه که در این روزگار برای ما تربیت صحیح فرزندانمان خیلی مهم و واقعی به نظر می‌رسد. بایزید در آن زمان احساس می‌کرد که این نوع زندگی مذهبی، به جای آن که وسیله‌ای مناسب برای رستگاری فرد در دنیا و آخرت باشد، خیلی سطحی، عوامانه، و ریاکارانه است. از نظر بایزید، نگرش مذهبی و قراردادی رایج در بین مردم با انواع خودخواهی و خواسته‌های نفسانی آلوده شده و به همین دلیل سرانجام این گونه نگرش و اعمال مذهبی به خاطر خواست خودِ شخص و نفسِ اوست. اما از نظر بایزید قلمرو و حوزه نفس با قلمرو و ساحَت خداوند خیلی متفاوت بوده و مغایرت دارد

 

اجازه دهید این بخش از نوشتار را با چگونگی درک بایزید از خداوند آغار کنیم. حکایت زیر در "کشف‌المحجوب" هجویری، قدیمی‌ترین رساله فارسی مربوط به تصوف، آورده شده است

 

روایت شده که بایزید گفت: "من یک بار وارد مکه شدم و خانه‌ای را در آنجا مفرد دیدم. با خود گفتم که حج من قبول نیست زیرا من از این نوع سنگ‌ها بسیار دیده‌ام. بار دیگر به حج رفتم و این بار هم خانه را دیدم و هم صاحبِ خانه را. با خود گفتم که این هم توحید حقیقی نیست. برای بار سوم که رفتم فقط صاحبِ خانه را دیدم و خانه را ندیدم. نجوایی در دلم شنیدم که می‌گفت: اگر خودت را نمی‌دیدی بت پرست و مشرک نمی‌شدی ولو اینکه تمام عالم و کائنات را هم می‌دیدی، اما اگر خودت را ببینی یک بت‌پرست و مشرک خواهی بود و نسبت به عالم و تمام کائنات بی‌بصیرت و شناخت خواهی ماند. آنگاه توبه کردم و پس از آن از توبه توبه کردم و پس از آن بار دیگر از دیدن خود و هستی خود نیز توبه کردم". (اقتباس از: هجویری، صفحه 108 چاپ 1976 میلادی

 

فریضه حج یکی از اعمال عبادی ویژه و مقدس در بین همه مسلمانان می‌باشد، که هر فرد مسلمان در طول زندگی خود موظف است حداقل یک بار آن را به جای آورد. در زمان بایزید گویا این سفر هدف نهایی در زندگی فرد محسوب می‌شده است. البته این سفر در آن زمان به شدت سخت و طاقت فرسا بود و زحمات فراوانی داشت و در واقع اکثر زائرین چندان امیدوار نبودند که از این سفر به سلامت بازگردند. بایزید همانند هرکس دیگری با شور و شوق فراوان تصمیم به این سفر گرفت. اما تقریبا" نه مانند اشخاص دیگر، که او برای رسیدن به مقام قرب حق با نهایت جدیت و اهتمام مسئله را دنبال کرد. هنگامی که عازم خانه خدا بود طبیعی بود که توقع داشت فقط و فقط خدا را ببیند و هیچ چیزی و هیچ کاری جز شهود خداوند برایش مطرح نبود، اما زمانی که او به آنجا می‌رسد، چیزی جز یک خانه معمولی که از سنگ و گل ساخته شده را نمی‌بیند. او از این مسئله ابراز نارضایتی و ناخشنودی می‌کند. بایزید با خود عهد می‌بندد که به سفرش به مکه ادامه دهد، تا وقتی که به مشاهده خداوند در آنجا واصل آید. در این نقطه احتمالا" او خودش را به طور کامل در انواع و اقسام دعاها و اوراد، ذکرها، و نمازها غرق می‌کند و هرچیزی و کاری که باعث شود که خانه دنیوی را فراموش کند را دنبال می‌کند. و به عبارت دیگر هرکاری که بتواند او را به قرب الهی برساند، انجام می‌دهد. بعد از سفر سومش او بالاخره صاحبِ خانه را مشاهده می‌کند ــ و یا حداقل گمان می‌برد که به دیدار صاحب‌خانه نایل شده است. او در این مرحله خیلی خوشحال و راضی به نظر می‌رسد، اما به طور واقعی و حقیقی واضح و مشخص نشده است که خدا را دیده است یا نه. خداوند به بایزید می‌گوید که این مهم نیست او دنیا را ببیند یا نبیند ــ به دنیا و ماسوی‌الله اهمیت بدهد یا نه ــ، آنچه مهم است این است که بایزید خودش را نبیند. و این فقط زمانی میسر است که بایزید وجود خود را در مقابل حق نفی کند و خود را نبیند. در این صورت او می‌تواند به طور حقیقی ادعا کند که خدا را دیده است

 

بایزید ابتدا به خاطر این که فکر کرده بود خدا را دیده توبه می‌کند. بار دوم از توبه‌اش توبه می‌کند، زیرا که توبه‌اش چیزی جز اظهار وجودی دیگر در برابر خداوند نبوده است، و نهایتا" او از دیدن خود و هستیِ خود در برابر وجود مطلق، به طورکلی توبه می‌کند

 

بایزید به این نقطه از شناخت و درک رسید که فرق بین خدای ساخته ذهن و تصور خودش، و خدای واقعی را بداند. مورد اول {خدای ساخته ذهن} شاید در اثر فرو رفتن بیش از حد در مراقبه و تامل درباره خدا بوجود بیاید، به طوری که شخص هشیاری و توجه خود را نسبت به بقیه دنیا از دست می‌دهد. کاملا مشخص است که این شناخت خرسندکننده و رضایت‌بخش نیست. دلیل ساده‌اش این است که این امر مربوط به تصورات و تجسمات ذهنی شخص بوده و در خدمت "خود"ش {نفس} است. این تصور و تجسم خدایی درست می‌کند که با توجه به نیازهای روانشناختی و یا احتمالا" یک نوع فرافکنی برخاسته از ایده‌آل‌ها و آرزوهای شخص ساخته و پرداخته شده است. اما این نوع برداشت و تصور ذهنی در نهایت برای نفسِ خود شخص ساخته و پرداخته می‌شود. بایزید این نقص و کاستی را در طلب و جستجویش به سوی خدا می‌بیند. خدای واقعی در خدمت خویش نیست (خودخواه و خودبین نیست). او مستقل و مبرا از افکار و تصورات واهی، باطل، و آرزومند ما عمل می‌کند. برای اطمینان از این که بایزید دوباره دچار تصورات و پندارهای خود نشود، خداوند شرطی را برای رویارویی او با حقیقت تعیین نمود و آن شرط این بود که: "خودت را نبین". در جایی دیگر بایزید می‌گوید: "حق تعالی را در خواب دیدم و از او پرسیدم که راه رسیدن به تو چیست؟ گفت: ترک خود کن که به من خواهی رسید". (تذکره‌الاولیاء، عطار، صفحه 202

 

خودت را نبین: بدین معناست که خدا را بدون هیچ مخفی‌کاری و بدون هیچگونه معامله و دادوستد طلب کنی، خصوصا" اینکه به هیچ عنوان به خودت فکر نکنی. در عین حال خداوند به بایزید می‌گوید که راه رسیدن به او خیلی عملی، روان و دست یافتنی است. این راه نباید توسط تصورات و افکار مبهم و آشفته بایزید مورد خدشه قرار گیرد و او را به بیراهه کشاند. بایزید برای این که خودش را نبیند، باید کارهایی را انجام دهد. هیچ فکر و گمان و تصوری به او کمک نخواهد کرد تا نفسِ خود را نفی کرده و آن را نادیده بگیرد. این جنبه عملی و کاربردی تصوف بایزیدی است: انجام کارهایی که خلاف تصورات و افکار می‌باشد

 

اما بایزید چه کار یا فعالیتی را باید در برابر خدا انجام دهد، و اینکه خداوند چه دستوری را برای نفی و انکار نفس وی پیش روی او گذاشته است؟ می‌توان گفت که مسیر حج، به عنوان یک سفر زیارتی، هم قسمتی از این کار است. شخص مجبور است از یک مکان به مکان دیگر سفر کرده و در طی آن با شجاعت و آگاهی تمام سختی‌ها و مشکلاتی را که این سفر در بر می‌گیرد، قبول کرده و تحمل نماید. برای بایزید اعمالی که برخاسته از آداب و رسوم مذهبی بوده و حجاج ملزم به انجام دادن آن بودند، روش مناسبی برای نفی و انکار نفس نبود. در انجام آداب و فرایض مذهبی، معمولا" کسی نفس خود را در مسیر خودشکنی قرار نمی‌دهد. تا آنجا که به نفس مربوط است هیچ‌گونه چالش و مخاطره‌ای نباید در میان باشد {نفس معمولاً نمی‌خواهد هیچ‌گونه خطری برایش ایجاد شود}. اما از نظر بایزید اگر در این راه شخص نفس خود را به چالش نکشد و آن را به زحمت نیندازد، در راه خدا قرار نگرفته است

 

ولی چگونه شخص با نفس خود دست و پنجه نرم کند؟ از میان داستان‌هایی که درباره او {بایزید} گفته شده، می‌توان چنین استنباط و جمع‌بندی کرد که دو راه برای مبارزه بر علیه نفس وجود دارد ــ هرچند که آنها از هم جدا نیستند و تا حد زیادی هر دوی آنها در هم گره خورده و به هم پیچیده‌اند. یکی از این دو راه محبت و خدمت بدون چشمداشت به دیگران است و دومی کشیدن بار گناه و سرزنش دیگران و یا به عبارتی جلب ملامت دیگران است

 

درباره معنی خدمت کردن بدون چشمداشت در تصوف بایزیدی داستان زیر را مورد توجه قرار دهید. این داستان بار دیگر در یکی از سفرها به مکه اتفاق می‌افتد و آن را نباید تصادفی فرض کرد، چرا که در تصوف بایزیدی همواره واکنش نسبت به مسایل عرفی و آداب و رسوم قراردادی مذهبی دیده می‌شود. در یکی از سفرهای بایزید به مکه، چنان قحطی آبی وجود داشت که مردم از شدت تشنگی در آستانه هلاک قرار داشتند. بایزید به محلی رسید که مردم در اطراف چاه آبی جمع شده بودند و آنقدر تشنه بودند که برای به دست آوردن آب با هم می‌جنگیدند. در میان این همه آشوب و شلوغی، او سگ بیچاره و درمانده‌ای را دید که از شدت تشنگی در حال تلف شدن بود. سگ نگاهی به بایزید انداخت و به شکلی به او فهماند که ماموریت حقیقی بایزید باید گرفتن آب برای سگ باشد. او با این تدبیر وارد عمل شد و اعلام کرد: " آیا کسی هست که بخواهد ثواب حج مرا در ازای مقداری آب خریداری کند ؟" در حالی که هیچ جوابی از جمعیت دریافت نکرد، او شروع به افزودن سهم معامله کرد و سفرهای حج را به پنج، شش، هفت و نهایتاً تا هفتاد حج بالا برد. سرانجام شخصی گفت که حاضر است ثواب هفتاد بار سفر حج بایزید را در ازای دادن مقداری آب معاوضه کند. در این مقطع، نفس باعث دردسر بایزید می‌شود. پس از انحام این معامله، او از انجام این کار احساس غرور و افتخار کرده و به خاطر این که چنین کار شریف و بزرگی انجام داده ــ که حاکی از خودگذشتگی‌اش است ــ احساس رضایت و خرسندی می‌کند. زمانی که بایزید سرشار از غرور و افتخار، به خاطر انجام دادن چنین کاری، ظرف آب را در جلوی سگ می‌گذارد، سگ آن را قبول نمی‌کند و روی خود را برمی‌گرداند. اینک مردی در مرتبه‌ی بایزید باید پیغام خدا را از یک سگ دریافت کند. غرورش او را به شدت شرمنده کرده بود. در این مرحله او پیام خداوند را شنید که: " تا کی می‌گویی که من این کار را کردم و آن کار را کردم؟ آیا نمی‌بینی که حتی یک سگ نیز حاضر نیست عمل خیر تو را در راه حق قبول کند "؟ بلافاصله بایزید از عمل خودخواهانه‌اش توبه کرد. ( اقتباس از افلاکی، جلد دوم، چاپ 1983 میلادی، صفحه 671

 

خدمت بی من‌وما و بدون چشمداشت که در اینجا به آن اشاره شد، فقط به معنی انجام کار خیر و خیرخواهانه نیست. همچنین به معنی کمک مالی و انفاق به موسسات خیریه و یا انجام کارهای داوطلبانه برای تهیدستان و نیازمندان نیست. موضوع خیلی دقیق‌تر، ظریف‌تر و مشکل‌تر از آنی است که ما تصور می‌کنیم. خدمت واقعی بدون من‌وما زمانی آغاز می‌شود که شخص هیچگونه احساس غرور و افتخاری نسبت به عمل خیر خود نداشته باشد و این خدمت زمانی کامل می‌شود که شخص خودش را عامل عمل خیر نداند. خدمت واقعی و بدون من‌وما همان طور که توسط بایزید تحقق پیدا کرد، راه اصلی رهایی یافتن از نفس و خواسته‌های آن است

 

در داستان زیر، ما مثال دیگری می‌زنیم که چطور بایزید با یک عمل ساده و محبت‌آمیز با نفس خود مبارزه می‌کند: یک شب که بایزید از قبرستان بسطام می‌گذشت، به جوان نجیبی برخورد کرد که در حال نواختن عود بود. بایزید با دیدن جوان فریاد زد: " لاحول و لا قوة الا بالله " (هیچ قدرتی و توانی در دنیا به جز خداوند وجود ندارد). مرد جوان فکر کرد که بایزید او را به خاطر نواختن عود در قبرستان سرزنش می‌کند، پس عودش را بر سر بایزید کوبید و بدین ترتیب هم سر بایزید و هم ساز خود را شکست. بایزید در بازگشت به خانه، یکی از مریدانش را فراخواند و به او مقداری پول و شیرینی داد و از او خواست که به خانه آن مرد جوان رفته و به او بگوید: بایزید به خاطر آنچه دیشب اتفاق افتاد از شما طلب بخشش و مغفرت می‌کند. با این پول ساز دیگری بخرید و این شیرینی را هم بخورید که ناراحتی و رنجش شما به خاطر شکسته شدن عود از دلتان برداشته شود. وقتی که مرد جوان این پیغام را شنید فهمید که چه کاری کرده است، به خانه بایزید رفت که از او عذرخواهی کند. ( اقتباس از عطار، چاپ 1976، صفحه 117

 

اگر در برابر تخطّی و رفتار و عمل اشتباه دیگران با محبت و مهربانی عکس‌العمل نشان دهیم، برخلاف خواسته‌ی نفس خود عمل کرده‌ایم. هنگامی که رفتار نادرستی نسبت به ما صورت می‌گیرد، نفس ما در پی انتقام‌جویی و یا به نوعی در پی تلافی کردن است. اما از نظر بایزید، جستجوی راهی برای انتقام‌جویی و تلافی کردن ما را در چنگال نفس انداخته و بدین‌وسیله از خدا بیشتر دور می‌گردیم.

دومین راه اساسی برای غلبه کردن بر نفس، از نظر بایزید، به عهده گرفتن گناه و خطای دیگران و جلب سرزنش آنان و خود را در نظر افراد جامعه بی‌آبرو و رسوا کردن است. این سخن برای حال کنونی ما ممکن است خیلی احمقانه به نظر برسد، چرا کسی بخواهد خود را رسوا کند؟

 

در فرهنگ معاصر غربی، تاکید بر ارتقا و تکریم نفس است، نه بر سرکوب و مهار آن. ابتدا اجازه دهید با یک مثال منظور بایزید را از به عهده‌گرفتن گناه و خطای دیگران و جلب سرزنش آنها بدانیم: در شهر بسطام، جایی که بایزید اقامت داشت، زاهدی زندگی می‌کرد که از جمله بزرگان آن منطقه و مورد احترام و با عزت بود. او از حضور در مجلس بایزید لذت می‌برد، اگرچه هرگز جزو مریدانش نشد. روزی به بایزید گفت: ای استاد سی سال دائما در حال روزه گرفتن و شب زنده‌داری بوده‌ام، اما معرفت و شناختی را ــ که شما از آن می‌گویید ــ در خودم نیافتم. چون به حکمت و فرزانگی شما اقرار دارم، مایلم که آن را درک کنم. بایزید پاسخ داد: ای شیخ، حتی اگر نماز و روزه و عبادتت را تا سیصد سال دیگر ادامه دهی، هرگز قادر به درک ذره‌ای از این حکمت و فرزانگی نخواهی شد. زاهد پرسید: چرا؟ بایزید جواب داد: زیرا تو اسیر نفست هستی. زاهد پرسید: آیا چاره و درمانی برای وضع من وجود دارد؟ بایزید پاسخ داد: وجود دارد، اما تو قادر به انجام آن نیستی. زاهد اصرار ورزید: من قول می‌دهم که هرآنچه شما پیشنهاد و تکلیف کنید بپذیرم، زیرا سالیان سال است که در جستجو و طلب این شناخت بوده‌ام. پس بایزید ادامه داد: تو باید اول لباس زهد را از تن خود درآوری و به جای آن جامه‌ی فقر بپوشی، موهایت را باز کنی و با یک کیسه پر از گردو در نزدیکی همسایگانت، جایی که تو را خوب می‌شناسند، بنشینی. سپس تمام بچه‌هایی را که در اطرافت هستند صدا بزنی و به آنها بگویی هرکس مرا یک سیلی بزند به او یک گردو می‌دهم و هرکس دو سیلی بزند به او دو گردو می‌دهم و الی آخر. بعد از اینکه کار خود را در آن حوالی انجام دادی به محل دیگری می‌روی، تا وقتی که تمام شهر را پوشش دهی. این چاره و علاج توست. زاهد در حالی که گیج شده بود فریاد زد: سبحان الله! لا اله الا الله! ــ در آن زمان این کلمات در حالت تعجب و شگفتی بیان می‌شد. بایزید اظهار کرد: اگر یک شخص کافر این کلمات را ادا می‌کرد مسلمان می‌شد، اما تو با گفتن این کلمات مشرک شدی. زاهد با تعجب پرسید: چرا؟ بایزید پاسخ داد: زیرا تو در گفتن این کلمات خودت را عبادت می‌کنی و نه خدا را. زاهد از بایزید درخواست کرد: ای بایزید توصیه دیگری به من کن. بایزید پاسخ داد: این تنها علاج و درمان تو است و همان طوری که گفتم تو قادر به انجام آن نخواهی بود. (بر گرفته از تذکره‌اولیا، عطار، چاپ 1976، صفحات 112 و 113

 

در تصوف بایزیدی، فرد باید از شخصیت ساختگی و کاذبی که برای خود درست کرده، رهایی یابد. همه‌ی ما می‌خواهیم که نزد دیگران پذیرفته شده و مورد احترام آنان باشیم. در بیشتر اوقات ما به وسیله جامعه و هنجارهای فرهنگی آن هدایت می‌شویم و یک حس و مفهوم نادرست از خودمان می‌سازیم. در فرهنگ مدرن عصر ما این مسئله چندان اهمیتی ندارد که اکثر مردم بر اساس تعالیم مذهبی شخصیت اخلاقی برتر برای خودشان بسازند، اما در زمان بایزید شخصیت مقبولی که هرکس آرزوی آن را در سر می‌پروراند، همین شخصیت مذهبی بود. هرچند که فرهنگ غربی مذهب و دین‌داری را اشاعه و ترویج نمی‌کند، موفقیت به شکل‌های دیگری تعریف و سنجیده می‌شود: مثلا مطابق ثروت، معروفیت و یا موقعیت اجتماعی. برای پیروی از بایزید در جستجوی حقیقت، باید این شخصیت کاذب و ساختگی را ویران کنیم و روش تخریب کردن آن پذیرفتن رسوایی در اجتماع است. جامعه باید گواهی دهد که شما یک دیوانه، متظاهر و یا ریاکار هستید. در تصوف بایزیدی، این بهایی است که شخص باید برای رسیدن به حقیقت بپردازد

 

بایزید بر این عقیده نیست که شخص بایستی از اجتماع کناره‌گیری کند. از نظر او این کار آسان‌ترین راه ممکن است. بلکه بر عکس، او از افراد می‌خواهد که کارشان را ــ هر آنچه که هست ــ ادامه داده و به بهترین نحو ممکن ــ در حد توانشان ــ انجام دهند. مشاهده‌ی دنیا چیزی جز لذت بردن از آن و درک و تصدیق زیبایی آن نیست. خداوند از بایزید نمی‌خواهد که یک زاهد باشد. آنچه خداوند از بایزید خواست این است که تمام دنیا و هرچه که در آن هست را ببین، اما خودت را نبین. و ما در اینجا به یک اصل عمیق اخلاقی پی می‌بریم که: هر چه می‌خواهی بکن، اما بدون خودبینی و من‌وما

 

مثال دیگری که بایزید تصور و پندار مورد پسند به وجود آمده درباره‌ی خودش در جامعه را می‌شکند، در داستان زیر ارائه شده است

 

به محض شنیدن خبر بازگشت بایزید از سفر مکه، مردم بسطام برای خوش‌آمدگویی به طرف دروازه شهر رفتند. برای لحظه‌ای بایزید با توقع و انتظار جمعیت همراه شد، اما خیلی زود فهمید که باید به آن خاتمه دهد. ماه رمضان بود و همگی روزه بودند و البته توقع داشتند که بایزید هم روزه باشد، اما او در عوض از کیسه‌اش قرصی نان درآورد و شروع به خوردن کرد. به محض اینکه او این کار را انجام داد، جماعتی که در اطراف او جمع شده بودند با حالت نفرت او را ترک کردند. (برگرفته از کشف‌المحجوب، هجویری، چاپ 1976

 

بایزید در اینجا به ما هشدار می‌دهد تا خطرات ساختن هویت و شخصیت ساختگی برای خود را در برابر آنچه که هستیم و انجام می‌دهیم، تشخیص دهیم. تنها راهی که می‌توانیم مطمئن شویم که درگیر شخصیت کاذب خودمان نیستیم این است که ملامت و سرزنش دیگران را جلب کرده و خودمان را در چشم دیگران رسوا کنیم. طبق نظر بایزید، اگر این مسئله را به عنوان حقیقت بپذیریم، پس از آن باید بگذاریم دیگران این تصور غلطی را که ما برای خودمان درست کرده ایم، خراب کنند

 

هرآنچه تاکنون درباره‌ی مبارزه با نفس گفته‌ام، در اختیار و بر عهده خود شخص بوده و به عبارتی در عرصه فردی بوده است. عامل تعیین‌کننده دیگری در روند فناسازی نفس وجود دارد که من آن را در تصوف بایزیدی نقش پیر یا استاد راهنما می‌دانم. روشی که در آن شخص در جامعه رسوا شده و یا مورد سرزنش قرار می‌گیرد نمی‌تواند توسط خود شخص انتخاب شود، زیرا اگر قرار باشد تعلقات نفس را از بین ببریم، خودمان نمی‌توانیم روش مناسب این کار را تشخیص بدهیم. ممکن است ما گول نفس خودمان را بخوریم و یک راه آسان انتخاب کنیم و یا اینکه رسوایی آنچنان سخت و زننده باشد که دیگر نتوانیم به عنوان یک عضو ثمربخش در جامعه سر بلند کرده و کاری انجام دهیم. در اینجا تنها پیر این حکمت، شناخت، فرزانگی و بصیرت را دارد که داروی صحیح و مناسبی برای سرزنش و ملامت نفس ما تجویز کند، درست مانند نسخه‌ای که بایزید برای مرد زاهد تجویز کرد

 

این موضوع همچنین در مورد خدمت بدون من‌ومای بایزیدی نیز صدق می‌کند. بدون عشق به دیگری ــ در این مورد پیر یا استاد راهنما ــ نمی‌توان در راه خدمت بی من‌وما گام برداشت. این یک امر تصادفی نیست که در بیشتر داستان‌های عاشقانه، عاشق همیشه به خاطر معشوق خدمات زیادی را از روی بی من‌ومایی انجام می‌د‌هد و حتی گاهی اوقات زندگی خود را بدون هیچ ترس و تردیدی به مخاطره می‌اندازد

 

عشق ما نسبت به شخص دیگر باعث می‌شود که خواهش‌های نفسانی و تمایلات خودخواهانه و خودپسندانه خود را نبینیم. راه و طریق معنویت متفاوت نیست. عشق به پیر یا استاد راهنما به ما اجازه می‌دهد که در راه خدمت بی من‌وما گام برداریم. اگر این عشق برداشته شود، ما با یک پرهیزکاری دروغین و نفسانی مواجه شده و در خدمت به دیگران دچار غرور و تکبر می‌شویم. این همان حالتی است که وقتی بایزید آب را جلوی سگ گذاشت، دچارش شده بود

 

اهمیت داشتن پیر در تصوف بایزیدی در داستان زیر مورد تاکید قرار گرفته، که دوست دارم این مقاله را با آن به پایان برسانم

 

جلال‌الدین رومی گفته است که مرید واقعی همیشه پیر را بالاتر و برتر از هرکسی می‌داند. به طوری که شخصی از یکی از مریدان بایزید پرسید: چه کسی بزرگ‌تر است، پیرت یا ابوحنیفه؟ مرید پاسخ داد: پیرم. چه کسی بزرگ‌تر است، ابوبکر یا پیرت؟ مرید دوباره پاسخ داد: پیرم. چه کسی بزرگ‌تر است، دیگر پیروان و صحابه پیامبر یا پیرت؟ یک بار دیگر مرید پاسخ داد: پیرم. چه کسی بزرگ‌تر است، محمد پیامبر خدا یا پیرت؟ یک بار دیگر مرید پاسخ داد: پیرم. خوب چه کسی بزرگتر است، خدا یا پیرت؟ برای آخرین بار مرید پاسخ داد: من خدا را در پیرم مشاهده کرده‌ام و چیز بیشتری از پیرم نمی‌دانم. ( افلاکی، جلد اول، صفحه 297

 

 

******************************

منابع و ماخذ

 

ـــ هجویری، علی بن عثمان 1976

ـــ کشف‌المحجوب: قدیمی‌ترین رساله فارسی درباره تصوف، ویرایش شده توسط رینولد نیکلسن، لندن: لوزاک و کمپانی ال تی دی

ـــ عطار، فریدالدین، 1976، تذکره‌الاولیاء، ترجمه آربری. لندن: راتلج و کگان پل

ـــ افلاکی، شمس الدین احمد، 1983

ـــ مناقب العارفین. دو جلدی، تصحیح تاشین یازیجی، تهران: دنیای کتاب

 

 

منبع:http://www.nematolahi.com

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 1 شهریور 1390 11:23 ب.ظ